اشعار عارفانه
اشعار عارفانه
پشیمانی
همیشه بادلخود درنبردم .
گواهم اشک گرم وآه سردم.
به دندان میگزم لب از ندامت.
که پيري آمدو كاري نكردم.
بیا بیا.
بیا بیا که دل تنگ من هوای تو دارد
غم فراق تو و شوق نامه های تو دارد
*
دو گوش من همه دم جذبه ی صدای تو خواهد
دو چشم من همه شب گریه را برای تو دارد
*
به خانه چون نگرم یاد گار های تو بینم
به کوچه چون گذرم کوچه نقش پای تو دارد
*
ز بال زرد قناری هزار بوسه ربایم
که در گلوی خوش آهنگ خود نوای تو دار
*
شبی به خواب پریشان حریر زلف تو دیدم
دگر همیشه شبم عطر جانفزای تو دارد
*
اگر به باغ و چمن میروم هوای تو دارم
که گل به رنگ تو باشد چمن صفای تو دارد
*
نگه به خنده ی گل میکنم به یاد لبانت
زهم شکفتن گل حال خنده های تو دارد
*
بدان بدان که دگر تاب انتظار ندارم
بیا بیا که دل مرادی هوای تو دارد
نیلوفر
نه به شـاخ گل،نه بر سر وچمن پـیچیده ام شاخۀ تاکـم، به گرد خـویشتن پیچیده ام
گر چه خاموشم ولی آهم به گردون می رود دودِشمع کشته ام ، در انـجمن پیچیده ام
می دهم مستی به دلها،گرچه مستورم زچشم بوی آغوش بهارم ، درچـمن پیچیده ام
جـای دل ، درسینـۀ صـد پـاره ام را آتشــی شعله راچون گل،درون پیرهن پیچیده ام
نازک اندامی بود امشب در آغوشم ، رهـی همچو نیلوفر، به شاخ نـسترن پیچیده ام
گریه پیری
مآلهرجوانی جوانان؟ گریهءشبهای پیری
جزای خندهءروز جوانیست
غافل
ای وای بر آنکس که د ل پاک ندارد
پیرست ویکی سنبله درخاک ندارد
شرمی زخدایش نه وبیمی زعذابش
یک عمر گنه میکند و باک ندارد .
گلرخ
افسوس که گلرخان کفن پوش شدند
از خاطر همدیگرفراموش شدند....
آنان که به صد زبان سخن میگفتند
آیا چه شنیدند که خاموش شد ند...
قناری خاموش
تو درین خانه بودی بادل شاد
قناری بود ومندرحال فریاد..
تو چون رفتی و من گریان نشستم
قناری کم کمک از خواندن افتاد.
خواهش
نصیب ما همه رنج وهمه درد
هوای خانهءما بیتو شد سرد
بهار رفته بازآمد دوباره
پرستوی به غربت رفته برگرد.
مُُنا و مِنا
مازنده به عشقیم وتو ما را نشناسی
ما را نه عجب ــــ بلکه خدا را نشناسی
از جّن ومَلَکَ ، نغمه ی توحید بلندست
گوش تو گرانست وصدا را نشناست
سر در چاه
من آن افسرده ی درد آشنا یم
که از غم در نمی آید صدایم
درون چاه می پیچد به شب ها
غریو گریه های های هایم.
تمنای عاشق
آنرا که جفا جو ست نمی باید خواست سنگین دل و بد خوست نمی باید خواسـت
مـارا زتو غیــر از تــو تمنایی نـیست از دوست بجز دوست نمـی باید خواسـت.
افسوس...!
برمن در باغ زنـدگی باز نـبود در گوشه ی دام حال آواز نبود
روزی ز قفس مرا رهایی دادند کاندر پر من قدرت پرواز نبود.

به من بگو!
آن مهر و صفا و همزبانی ها کو؟ در ما و تو عطر مهربانی ها کو؟
چون برگ خزان دیده به خود میلرزی ای پیر به من بگو: جوانی ها کو؟!
پیام مرگ!
این باغ خزان شد و هزاران رفتند من ماندم وغم، که غمگساران رفتند
سرمایه ی جمع ما پریشانی شد یک یک به پیام مـرگ یاران رفتند
فرجام!
تا به کی داری هوای داشتن حرص دنیا در دل خود کاشتن
زین سرای عاریت فرجام کار بایدت بگذشتن و بگذاشتن
{ دیدارش}
روز محشرعاشقانراباقیامت کارنیست : کارعاشق جز تماشای وصال یار نیست
از سر کویت اگر سوی بهشتم ببرند : پای ننهم گردرانجا وعدهء دیدار نیست
{مکافات}
پس از هر غم زمان شادمانیست " مآل هر توانا ناتوانیست
جوانان گریهء شبهای پیری " جزای خندهء روز جوانیست
{خط پروردگار}
زلاله دشت و صحرالاله زار است ؟ گل عالم در آ غوش بهاراست
به چشم و دل درختانرا نظر کن ؟ بر هر برگش خط پروردگار است
{گریهء پیری}
هر وقت که از زمانه دلگیر شدی
پیداست که از قله سرا زیر شدی
ای تازه جوان قدر جوانی بشناس
تا چشم زهم باز کنی پیر شدی
{زندگی حیوانی}
تو ای انسان غافل در چه راهی : که در دنیا بجزلذت نخواهی
گهی سر مینهی در راه خوردن : زهر سو غارت ودر خانه بردن
زمانی خشم و شهوت پیشهئ توست : پس ازان خواب در اندیشهء توست
تویی این سان و هر حیوان چنین است : بگو بر من مگر حیوان جز اینست؟
مرادی1386/1/12
رضاي حق
خود را به رضاي حق رضا ميبينم
درويشي خويش را غنا ميبينم
گر درد فرستدم شکایت نکنم
زیرا که دران عطر شفا میبینم
*********
دم غنیمت
ای دوست بیا تاغم فردا نخوریم
این یکد م عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین جهان منو تو برویم
با هفتهزار سالگان سر بسریم
باز هم بوسه
یک بوسه اگر به عاشق خویش دهی
بهتر زهزهر نان به درویش دهی
قانعم به یک بوسه قناعت دارم
لطف تو زیاد است اگر بیش دهی
**********
{تنگی زندان}
این درد که درشعر منو جان منست
رنجیست که از دوری جانان منست
اندوه من اندوه خور و خواب نبود
غمهای من تنگی زندان منست
{کبوتر بخت}
ای وای که یار آمدو بر در زد و رفت
درغیاب من به خانه ام سر زد و رفت
در کلبهء من کبوتر بخت آمد
غافل شدم وزبام من پر زد و رفت
{پدر و پسر}
خاری به جهان اگر به پای پسرست
آن خار چو ناوکی به چشم پدرست
در رنج پسر پدر به جان آید لیک
از درد پدر روح پسر بی خبرست
{زندگی ابدیست}
در جوی جهان آب روانیم همه
چون رود به مقصدی دوانیم همه
در دایره ی خلقت ما مرگی نیست
گر نیک و بدیم زندگانیم همه
{ناز بیجا}
هر مرد دلیر نا توان خواهد شد
هر قامت چون تیر کمان خواهد شد
بر نرگس چشم و سنبل زلف مناز
کاین باغ پر از غنچه خزان خواهد شد
{مردم شناسی}
رفیقا:دوستان ده ها گروهند -
که هریک در مسیر امتحانند:
گروهی{صورتک}بر چهره دارند
به ظاهردوست اما دشمنانند
{به من بگو}
آن مهرو صفا و همزبانیها کو؟
در ما و تو عطر مهربانیها کو؟
چون برگ خزان دیده به خود میلرزی
ای پیر بمن بگو جوانیها کو؟
زندان خاک
بــا دل روشن در این غــربت سرا افتاده ام نور مهتابم که در ویرانــه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک؟ تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
جـای در بُستان سرا ی عـــشق می باید مرا عـندلیبم از چه در ماتم سـرا افتاده ام
پایمــال مــردمـــم از نارســایی هـای بـخت ســبزۀ بـی طالعم در زیـر پـا افتاده ام
خـار نـاچیزم مـرادربـوسـتان مـقدار نـیست اشـک بی قـدرم زچشم آشنـا افتـاده ام
تـا کـجا راحـت پـذیرم یـا کـجا یـابـم قــرار برگ خـشکم درکف باد صبا افتاده ام
برمن ای صاحبدلان رحمی که ازغمهای عشق تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام
لـب فـرو بـستم مـن،بـی روی گآلچین و امیر درفـراق هـم نـوایـان از نـوا افتاده ام
حيات الله مرادي هستم و ضابط لقب دارم