تبليغاتX

به وبلاك بنده خوش آمديد خواهشمندم تا دقايق آخر و بار گزاري كامل با ما باشيد

< غربتسرا
غربتسرا
زندان خاک
لالایی محبت
  

 *وقتی تو باشی*

دلم هوای بهاررابه خودمیگیردگل های فصل خزانم

 میشگفند

درختان زنده گی ام شگوفه میکنند

همه وادی هاسرسبزمیشوند

بلبلان نغمه سرایی میکند

پرستوآمدنت رابشارت میدهد

دنیای من رنگ دیگری بخودمیگیرد

غم هاهمه فرارمیکنند

کوه اندوه که برمن گرنگی میکرد

شعله آمدنت آن کوه راذوب میکند

وقتی تومیایی

ومیایی

دیگربه هیچ چیزی فکرنمیکنم

دیگرانتظارم به پایان میرسد

فقط متظراین استم که چه وقت

به من نگاهی میکنی

وتصمیم آخرات رابه من میگویی که

دوستم داری یانه؟...

|+| تهیه شده توسط مرادی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 20:24 |

نیم نگاه

نگاه.

نمیدانم چی حکمتی نهفته است درنگاه تو

وقتی به من نگاه میکنی

سراپایم رالرزه میگیرد

آنچه درذهن باخوددارم

فراموش میکنم

ازخودبی خودمیشوم

نمیدانم کی هستم

ازکجاآمده ام

به کجامیروم

صرف میدانم که غرق چشمان توام

ونگاه ات مراازقالب خودم بیرون کرده است

وقتی بخودمیایم

میبینم تونیستی

فقط برای من یک کالبدخالی بجامانده است

بیاودوباره

بازبه مه نگاهی کن تا

ازخودبی خودشوم.

 

|+| تهیه شده توسط مرادی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 22:19 |

قفس زندان

|+| تهیه شده توسط مرادی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 22:17 |

تصاویر

خوش آنکه چاک گریبان بناز باز کنی.

نظر به آن تن سیمین کنی وناز کنی.

تو باکدامن و من رند بیرهن چاکم.

عجب نباشد اگر از من احتراز کنی.

بیچاره بدن

سوسانوبه ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| تهیه شده توسط مرادی در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 22:14 |

وطن ووطنپرستان

درین غربتسرا دل در برم نیست 

" معما" 

تویی که مهرتواز هرچه گویم افزونست

ز من مپرس تا که نگویمت چونست

ازان زمان که رهاندی مرا از آغوشت

بیاد وصل تو حالم خراب دلم خونست

ای آنکه اول حرفت .الف.آخر.نونست.

 جواب

افغانستان 

            مرد نبرد به ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 16:47 |

سكوت و تنهائي

 

 

من طريق عاشقي از حسن يار آموختم

اين پريشاني ز زلف آن نگار آموختم

شب لبان داغ خويش ديدم بر لبان تو

آتشي بجانم زد زاتش دهان تو 

|+| تهیه شده توسط مرادی در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 22:39 |

لانه






|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 17:2 |

بلبل افغان



مرحوم احمد ظاهر

احمدظاهر در بیست چهارم جوزای سال 1325 به هجری خورشیدی در کابل تولد شد.

پدرش داکتر عبدالظاهر که زمانی صدراعظم کشور وزمانی هم رئيس ولسی جرگه افغانستان بود

نخستین مشوق او در راه موسیقی به شمار می رفت.

احمد ظاهر هنرمند بود با استعداد خوش ذوق وپرکار او هیچ گاه در موسیقی رسمآ شاگردی کسی نشد بلکه ذوق سرشارواستعداد بی بنظیر خود او هادی ورهنمایش بود. او سیزده سال بود که انگشتانش با پرده های هارمونیه آشنا گشت بعد به آموختن فلوت و اکوردیون پرداخت و هنوز شاگرد لیسه حبیبه بود که به لقب بلبل حبیبیه مشهور شد .

 در سال 1340هجری خورشیدی به تشکیل یک گروه هنری از شاگردان آن لیسه پرداخت وهمراه با گروه که رهبری آن را تا آخر به عهده داشت به اجرای برنامه های منظم هنری خویش در رادیو آفغانستان آدامه داد.

آحمدظاهرپس از فراغت از صنف دوازه لیسه حبیبه دروسش را در دارلمعلین کابل به پایان رسانید مدتی در رشته تعلیم و تربیه در کشور هند تحصیل کرد وپس از ختم تحصیل ، مدتی درروزنامه ء کابل تايمز و زمانی هم درریاست آفغان فلم به کار پرداخت، احمد ظاهر که در سال 1351 هجری خورشیدی لقب بهترین آواز خوان سال را کمایی نمود جمعأ سه بار تن به ادواج داد که ثمره این ازدواجها پسری بود  بنام احمد رشاد از همسر اولش و دختری از همسر سومی اش که آرزو داشت که نامش را شبنم بگذارد.  دریغ که شبنم یک روز پس از مرگ پدر به دنیا آمد و چشمان پر انتظار احمد ظاهر او را ندید. احمد ظاهر  به تاریخ 23 جوزای 1358 در حادثه ترافیکی دیده از جهان بست  و چهره در نقاب خاک پوشید .

روح شاد و یادش گرامی باد !

                                                                                       ۱

از پیـــش مــن بــرو کـــه دل آزارم

نا پایــــــدار و سست و گنهکـــــارم

در کنج سینــه یــــک دل دیــــــوانـه

در کنج دل هــــزار هــــــوس دارم

مـــن ناکامـــــم نــــاکــــــام عشقــت

مــــن بـــد نـــامم بـــد نـــــام عشقت

آه ای خـــدا چگــونه تــرا گــویــــم

کــز جسم خــویش خسته و بیـزارم

هـــر شب بـــر آستان جـــلال تــــو

گـــویی امیـــــد جسم دگــــــر دارم

دل نیست ایــــن دلی که به من دادی

در خـــون تپیده آه رهــــایش کـــــن

یـــاخـــالی از هوا هــــــوس دارش

یـــا پای بنــد مهــر و وفــــایش کــن

۲

چه بیهوده چه ساده من عاشق خسته

یک عمری به هوای تو و عشق تو دویدم

ولی از تو جوابی نشنیدم نشنیدم

بجز عشق پاکم از این دل چه میخواستی

چرا راست نگفتی اگر مرا نمی خواستی

دیگر دوستت ندارم برو زود از کنارم

برو زود از کنارم

تو بودی سرابی که فریب تو را خوردم

دریغا از این دل که بدست تو سپردم

دیگر دوستت ندارم

برو زود از کنارم برو زود از کنارم

دوستان عزيز تمام شعرهاي كه شما ميبينيد اهنگهاي مرحوم احمدظاهر ميباشد
                                                                
      ۳

برایم گریه کن امشب

بــــرایم گــریه کن امشب که تنها امشبم بــا تـو

برایم گریه کن فــردا بجز از یادی نخواهد بود

جهان عشق خــواهد بود بنــــام لیلی و مجنون

و لیکن رهروان عشق را رهبر نخــواهد بــود

برویم بوسه زن امشب کـــه تنهــا امشبم با تـو

بجــــز از امشبم اینجا شبی دیگر نخـواهم بود

نمی خواهم بــر گورم لب مهـــر و وفا سایـی

و یا بی من نمی خواهـم که بی یار دگر مانـی
۴

ای به دیده ام تاریک

ای به دیـــده ام تــــاریک مــاه آسمـــان بی تــو

سینه چاک چاکم من همچو کهکشان بــــــی تـو

جام هــــا همـــه خـــالی ساز هــا همه خاموش

بی نمک بــود امشب بزم عاشقان بـــــی تـــــو

لاله خـــون دل نوشد نستـــرن کفــن پـــوشـــد

سخت ماتم انگیز است سیر بوستـــــان بــی تو

غنچـــه های امیــدم نـــا شگفته یـــــک روزی

رحم کن که میمرد قلــب یک جـــوان بی تــــو
۵

ایا صیاد رحم کن

ایا صیاد رحمـــی کن مــرنجــانیـــــد جــــــانــــم را

پر و بالم بکن امــــــــــا مســوزان آشیـــــانــــــم را

به گردن بسته یی چون رشته و در پای زنجیر است

مــروت کن اجازت ده کــــــه بگشایـــم دهــانــــم را

در این کنج قفس دور از گلستــان ســـوختم مـــــردم

خبــــر کن ای صبـــا از حــال زارم بـــاغـبـــانـم را

ز تنهــــــایی دلم خــون شــد نــدارم محـــــرم رازی

کــــه بنویســد بــرای دوستــداران داستانــــــــــم را

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 16:29 |

خوشگل





زچشمت چشم آن دارم نیندازی مرا از چشم

به چشمانت که چشمانم به چشمان تو مینازد

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 15:5 |

رویا

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 14:57 |

آثار باستانی
 

                                                              

تندیس به قدمت ۲۰۰۰ ساله در افغانستان

این یک اثر استثنایی و زیبا در افغانستان است

که از غارت و دستبرد محفوظ مانده است

خراسان بزرگ مهد تمدن جهان

یک اثر جالب از آثار باستانی افغانستان فعلی در خراسان بزرگ

بت بامیان که توسط گروه بی فرهنگویران شد

 

بت بامیان 

بالا حصار

       ballahesar

 

بند انگشتی سالنگ

بند انگشتی سالنگ

روستای سر سبز شمالی

تاکستان .قلعهءبایذید

 

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 5:26 |

ا
|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 11:7 |

گلرخان 

نظرنظر

|+| تهیه شده توسط مرادی در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 0:14 |

گردش افلاک

شعر رایانه ای

ای خدا هارد hard دلم فرمت formt مکن     

فیلدfield من را خالی از برکت مکن

اپشنoption غم راخدایا آنon مکن

فایلfail اشکم را خدایا رانrun مکن

دلتریdeltree کن شاخه های غصه را

سردی و افسردگی راهرسه را

جامپرjamper شادی بیاتا ستset کنیم

سیستم اندوه راریست reset کنیم

ایخدا حرف دلم با کی زنم

هلپ help میخواهم کهf1 میزنم

 

 

داستان غم انگیز

       

سال 76 پرواز کردم  "   مهاجر پیشگی آغاز کردم

پیش گرفتم ره دشت و بیابان  "   خدا را دمبدم آواز کردم

خانوادهء خود داشتم در آغوش  "   صبر کرده به ایشان ناز کردم

رسیدم زابل ورفتم ذاهدان  "   مسافر خانه ها را باز کردم

بدیدم من مسافران خسته  "   که هر یکی به هر کنجی نشسته

بعضی خندان بعضی گریان بودند  "    دور از وطن با قلب شکسته

چندروز بعدی برفتم شهر کرمان  "    بدیدم دختران حور و غلمان

دلم درخانهء چون گور تاریک  "   بیاد میهنم کباب و بریان

وطنداران پر از صلح و صفا بود  "    به همد یگر همگی با وفا بود

اما  بعضی بیسواد و بی کلتور    "     سراپا یش پر از جورو جفا بود

پنج: شش ماه نمودم کار بنایی  "    رنجم میداد بیکسی و تنهایی

وقتی پول  قروضم را بدادم  "   از قرضداری خود یا فتم رهایی

 

قضا را روزگارم تیره تر شد   "    چراغ نا امید ی خیره تر شد

با بچه ها قصد تهران  کردم    "     بخیلانم همه خون جگر شد

خدا را شکر رسیدم شهر تهران "   نزد دوستان مدتی بودم مهمان

قلبم با دوستانم آ شنا شد    "          شدم شاد و خیلی خوشحا ل وخندان

به جستجوی کارو بار بودم    "      از بیکاری خود بیمار بودم

از بیکاری  هم از رنج زمانه   "    از زندگی خود بیزار بودم

خلاصه گیرآوردم یک زیرخانه "   نه حمام داشت نه یک آشپزخانه

همراه پنجاه هزار پول نقدم     "     مثل  گنجشک شروع کردم به لانه

گه بنایی گهی کار در کارخانه  "    جمع کرده بردم در آشیانه

با حقوق کم و با د ست افگار   "      هم از غیرت هم از ننگ زمانه

                 بچه هایم که با من ساز گار بود   حیات الله :مرادی:

به آیندهء خود امید واربود                1/1/1377

نوشتم با د ست  چپ   من " مرادی"

این داستان  همه  یک روزگار بود

 

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 18:25 |

قطره ی اشک

مرا چون قطره اشکی زچشم انداختی رفتی **


مرا چون قطرهء اشکی زچشم انداختی رفتی

تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی

|+| تهیه شده توسط مرادی در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 19:36 |

معشوق پرست
چکنم دتم از سنگ که نیست

 

 

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

میره یک گوشه پنهون میشینه

اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

|+| تهیه شده توسط مرادی در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 19:27 |

کی بود


اذ یتم مکن
|+| تهیه شده توسط مرادی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 22:40 |

تیرجفا
                        

 خنجری بر جگرم شوخ ستمکار زدورفت

دید زخمی نشدم خنجر دیگر زدو رفت

 

گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم !

باشد ! شقیقه را نشانه می روم ! چشمانم را می بندم !

همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند !

وای ! چقدر همیشه مظلوم و صبور بودم ! با من چه کردی ؟ !

همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،

دفتری که برایت نوشته بودم و هديه ی میلادت بود را از کیفم در می آورم و

به سمت تو می گیرم ! فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست !

چشمانم را می بندم !

دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد !

 تمام دیدارها و لحظه ها ...

چشمانم را باز می کنم ! نگاهت می کنم !

چشمانت را می بندی و باز می کنی ! بغضی غریب داریم !

این اشکهای لعنتی ! نمی گذارند ببینمت !

با آستینم اشکهایم را پاک می کنم ! به این کار من نمی خندیم !

چشمانم را می بندم،

 بد بودی ! بدی کردی !

می گذرم ! از همه ی  بدیهایت !

در دلم ،12  بار دوستت دارم می گویم ! فقط تو می دانی چرا 12 بار !

چشمانم را باز می کنم !

حالا آشکارا می گریم، دستانم می لرزد اما نمی ترسم !

نگاهت لبریز خواهش است که نگریم !

چشمانم باز است !

مستقیم نگاهت می کنم، با اشکهایی که بی وقفه می بارند،

 دوستت دارم می گویم !

تو گریه می کنی! دیر است ! برای گریستن تو حتی دیر است!

شقیقه را نشانه گرفتم!

کاش می بوسیدمت ! دیر است ! چشمان مبهوت تو یادم هست !

1،2،3...

اماعاقبت سرم را از فکر تو خالی کردم !

درست شقیقه ام را زدم!! ... 

 

|+| تهیه شده توسط مرادی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 20:36 |

شبهای تار

|+| تهیه شده توسط مرادی در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 7:4 |

کشورم

افغانستان سرزمینی است کوهستانی در قلب آسیا که بین تعدادی از کشور های همسایه محصور مانده وبه دریای آزاد راه ندارد.افغانستان بین 29و38درجه عرض جغرافیایی وبین 29 درجه و30 دقیقه و 38 درجه و 30 دقیقه عرض شمالی و 60درجه و30 دقیقه و 75درجه و 50دقیقه طول شرقی نصف النهار گرینویچ واقع شده است... در ادامه مطلب میباشد.



ادامه مطلب
|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 10:57 |

نویسنده


نویسنده پسر نازنین است

برایم میوهء روی زمین است


دقت کن نام او را میشناسی

حروفش*س*ر*و*ش* است


|+| تهیه شده توسط مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 16:45 |

نویسنده

یکی دیگر چسان گویم که چون است


چه خوشخو است صورتش لاله گون است


اگر خواهی که اسمش راشناسی


حروفش*ب*ی*ژ*ن* است

اشعار عارفانه

 

پشیمانی

همیشه بادلخود درنبردم  . 

گواهم اشک گرم وآه سردم.

به دندان میگزم لب از ندامت.

که پيري آمدو كاري نكردم.

 بیا بیا.

بیا بیا که دل تنگ من هوای تو دارد

غم فراق تو و شوق نامه های تو دارد

                                                                  *

           دو گوش من همه دم جذبه ی صدای تو خواهد

         دو چشم من همه شب گریه را برای تو دارد

                                                                  *

   به خانه چون نگرم یاد گار های تو بینم

        به کوچه چون گذرم کوچه نقش پای تو دارد

                                                                  *

                                              ز بال زرد قناری هزار بوسه ربایم

        که در گلوی خوش آهنگ خود نوای تو دار

                                                                  *

      شبی به خواب پریشان حریر زلف تو دیدم

  دگر همیشه شبم عطر جانفزای تو دارد

*

 اگر به باغ و چمن میروم هوای تو دارم

       که گل به رنگ تو باشد چمن صفای تو دارد

*

نگه به خنده ی گل میکنم به یاد لبانت

 زهم شکفتن گل حال خنده های تو دارد

*

                                             بدان بدان که دگر تاب انتظار ندارم

                                             بیا بیا که دل مرادی هوای تو دارد

 

نیلوفر

نه  به شـاخ  گل،نه  بر سر وچمن پـیچیده ام         شاخۀ  تاکـم، به گرد خـویشتن پیچیده ام

گر چه خاموشم ولی آهم  به گردون می رود         دودِشمع کشته ام ، در انـجمن پیچیده ام

می دهم مستی به دلها،گرچه  مستورم زچشم        بوی  آغوش  بهارم ، درچـمن پیچیده ام

جـای  دل ، درسینـۀ   صـد  پـاره  ام را آتشــی        شعله راچون گل،درون پیرهن پیچیده ام

نازک  اندامی بود امشب  در آغوشم ، رهـی         

همچو نیلوفر، به شاخ  نـسترن پیچیده ام

    گریه پیری                  

                                                                                                  مآلهرجوانی                                       جوانان؟ گریهءشبهای پیری

                                                                                 جزای خندهءروز جوانیست

                                                                  غافل

ای وای بر آنکس که د ل پاک ندارد

پیرست ویکی سنبله درخاک ندارد

         شرمی زخدایش نه وبیمی زعذابش

          یک عمر گنه میکند و باک  ندارد .

                                                         

گلرخ

افسوس که گلرخان کفن پوش شدند

از خاطر همدیگرفراموش شدند....

                   آنان که به صد زبان سخن میگفتند

                   آیا چه شنیدند که خاموش شد ند...

 

قناری خاموش

تو درین خانه بودی بادل شاد

قناری بود ومندرحال فریاد..

                تو چون رفتی و من گریان نشستم

                قناری کم کمک از خواندن افتاد.

 

خواهش

   نصیب ما همه رنج وهمه درد

                     هوای خانهءما بیتو شد سرد

بهار رفته بازآمد دوباره

                             پرستوی به غربت رفته برگرد.

 

مُُنا و مِنا

مازنده به عشقیم وتو ما را نشناسی

     ما را نه عجب ــــ بلکه خدا را نشناسی

                                              از جّن ومَلَکَ ، نغمه ی توحید بلندست

                                            گوش تو گرانست وصدا را نشناست

 

سر در چاه

من آن افسرده ی درد آشنا یم

که از غم در نمی آید صدایم

                                   درون چاه می پیچد به شب ها

                               غریو گریه های های هایم.

 

تمنای عاشق 

آنرا که جفا جو ست نمی باید خواست        سنگین دل و بد خوست نمی باید خواسـت

مـارا زتو غیــر از تــو تمنایی نـیست        از دوست بجز دوست نمـی باید خواسـت.

 

 

افسوس...!

برمن در باغ زنـدگی باز نـبود        در گوشه ی دام حال آواز نبود

روزی ز قفس مرا رهایی دادند       کاندر پر من قدرت پرواز نبود.

 

 

به من بگو! 

آن مهر و صفا و همزبانی ها کو؟          در ما و تو عطر مهربانی ها کو؟

چون برگ خزان دیده به خود میلرزی     ای پیر به من بگو: جوانی ها کو؟!

 

پیام مرگ! 

این باغ خزان شد و هزاران رفتند     من ماندم وغم، که غمگساران رفتند

سرمایه ی جمع ما پریشانی شد         یک یک به پیام مـرگ یاران رفتند

 

فرجام!

تا به کی داری هوای داشتن       حرص دنیا در دل خود کاشتن

زین سرای عاریت فرجام کار           بایدت بگذشتن و بگذاشتن  

 

 

 

 

{ دیدارش}
روز محشرعاشقانراباقیامت کارنیست : کارعاشق جز تماشای وصال یار نیست

از سر کویت اگر سوی بهشتم ببرند : پای ننهم گردرانجا وعدهء دیدار نیست

 

{مکافات}

پس از هر غم زمان شادمانیست " مآل هر توانا ناتوانیست

جوانان گریهء شبهای پیری " جزای خندهء روز جوانیست

 

{خط پروردگار}

 

زلاله دشت و صحرالاله زار است ؟ گل عالم در آ غوش بهاراست

به چشم و دل درختانرا نظر کن ؟ بر هر برگش خط پروردگار است

 

 

{گریهء پیری}

 

هر وقت که از زمانه دلگیر شدی    

پیداست که از قله سرا زیر شدی

ای تازه جوان قدر جوانی بشناس

تا چشم زهم باز کنی پیر شدی


 

{زندگی حیوانی}

 

تو ای انسان غافل در چه راهی : که در دنیا بجزلذت نخواهی

گهی سر مینهی در راه خوردن : زهر سو غارت ودر خانه بردن

زمانی خشم و شهوت پیشهئ توست : پس ازان خواب در اندیشهء  توست

تویی این سان و هر حیوان چنین است : بگو بر من مگر حیوان جز اینست؟

                                                         مرادی1386/1/12

                                   

رضاي حق

خود را به رضاي حق رضا ميبينم

درويشي خويش را غنا ميبينم

                    

                 گر درد فرستدم شکایت نکنم

                 زیرا که دران عطر شفا میبینم

 

*********

 

              دم غنیمت

ای دوست بیا تاغم فردا نخوریم

این یکد م عمر را غنیمت شمریم

 

                                             فردا که ازین جهان منو تو برویم

                                               با هفتهزار سالگان سر بسریم

 

باز هم بوسه

یک بوسه اگر به عاشق خویش دهی

بهتر زهزهر نان به درویش دهی

                  قانعم به یک بوسه قناعت دارم

                لطف تو زیاد است اگر بیش دهی

**********


{تنگی زندان}

این درد که درشعر منو جان منست

رنجیست که از دوری جانان منست

اندوه من اندوه خور و خواب نبود

غمهای من تنگی زندان منست

 

{کبوتر بخت}

ای وای که یار آمدو بر در زد و رفت

درغیاب من به خانه ام سر زد و رفت

در کلبهء من کبوتر بخت آمد

غافل شدم وزبام من پر زد و رفت

 

{پدر و پسر}

خاری به جهان اگر به پای پسرست

آن خار چو ناوکی به چشم پدرست

در رنج پسر پدر به جان آید لیک

از درد پدر روح پسر بی خبرست

 

{زندگی ابدیست}

در جوی جهان آب روانیم همه

چون رود به مقصدی دوانیم همه

در دایره ی خلقت ما مرگی نیست

گر نیک و بدیم زندگانیم همه

 

{ناز بیجا}

هر مرد دلیر نا توان خواهد شد

هر قامت چون تیر کمان خواهد شد

بر نرگس چشم و سنبل زلف مناز

کاین باغ پر از غنچه خزان خواهد شد

 

{مردم شناسی}

رفیقا:دوستان ده ها گروهند -

که هریک در مسیر امتحانند:

گروهی{صورتک}بر چهره دارند

به ظاهردوست اما دشمنانند

 

{به من بگو}

آن مهرو صفا و همزبانیها کو؟

در ما و تو عطر مهربانیها کو؟

چون برگ خزان دیده به خود میلرزی

 ای پیر بمن بگو جوانیها کو؟

 

زندان خاک

 

    بــا دل روشن در این غــربت سرا افتاده ام          نور مهتابم که در ویرانــه ها افتاده ام

     سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک؟          تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

    جـای در بُستان سرا ی عـــشق می باید مرا           عـندلیبم از چه در ماتم سـرا افتاده ام

                      پایمــال مــردمـــم از نارســایی هـای بـخت          ســبزۀ بـی طالعم در زیـر پـا افتاده ام

                      خـار نـاچیزم مـرادربـوسـتان مـقدار  نـیست          اشـک بی قـدرم زچشم آشنـا افتـاده ام

                      تـا کـجا راحـت پـذیرم یـا کـجا یـابـم قــرار            برگ خـشکم درکف باد صبا افتاده ام

      برمن ای صاحبدلان رحمی که ازغمهای عشق          تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

                      لـب فـرو بـستم مـن،بـی روی گآلچین و امیر          درفـراق هـم نـوایـان از نـوا افتاده ام

                                               

 

|+| تهیه شده توسط مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 16:42 |

در انتظار

بیا به برم تورا چو جان میخواهم
وز لعل لبت راحت جان میخواهم
سازم خبرت که بر سر هر مصرع
حرفی که نوشته ام آن میخواهم

|+| تهیه شده توسط مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 0:11 |

شمع






|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 23:28 |

دروغ

رویا

 

شگفتا که در چهره ام خستگی غریبی موج می زند ، انگار که هزار سال است مرا نفهمیده اند !

و تنها چون جنگلی میان دریا و کوه نشسته ام.

اما تو باران باش و ببار، آفتاب باش و بتاب! بر مزرعه ی رویاهایم !

دستانت را دریغ نکن! از این همیشه های ابری،

می خواهم خورشید را لمس کنم.

دخترکان ِ کولی،همیشه دلتنگند، چین چین ِ دامن شان ،

خطوط در هم رویاهاییست که هرگز فرا نمی رسند.

پنجره را باز کن! به آنها لبخند بزن! به رویاهای من...

به رویاهای من وقتی در این بعدازظهرهای گرم و دم کرده ، سوزان و بی وقفه،

شک نمی کنم که تو دستانم را در دست گرفته ای و می خندی !

نه! شک نکن! حالم خوب نیست!

من شبیه این آدم ها نیستم.

شک نکن!

با این حال

دوستت دارم !

تو را که طبیعی ترین عادت غیر طبیعی هستی ،

رخدادی ناگهان و عزیز ، بی وقفه و لبریز ، درک حادثه ی تو ساده نیست ،

تو دشوارترین سادگی ممکنی و ساده ترین دشواری ِ محتمل !

برای من که تو را به یاد می آورم، از تو حرف می زنم تا باران را حس کنم، تا بهار را بفهمم.

و خاطره هامان را ورق می زنم ، تا آفتاب را پس از باران تماشا کنم.

چقدر با شکوه و تماشایی ست ، منظره ای که با تو شکل می گیرد،

چقدر شنیدنی ست، آوازی که از تو می تپد .

باش ! تا این صدا ، این رویا، تازه شود .

و وقتی احساس می کنم

این چراغ ها که سبز نمی شوند ! این روزها که تمام نمی شوند،

این کابوس ها که... ، این سایه ها که خسته نمی شوند، این راه ها که...

این... نمی شوند !

تنها، بودن تو ، حادثه ای است که اثبات می کند: می شوند!

باید اقرار کنم! تمام اشتیاقم را ، تمام اشتیاقی را که به تو می رسد ،

حریص و بی پروا ، معصوم و بی پرده ، تمام خواستنت را باید فریاد کشید ،

بر این روزهای بی روزنه ،

بر این فلات زیبای فراخ ! روزی باید اقرار کنم !

و این واژه های معصوم و ساده

ارزانی تو ، که معصومانه جهان را می نگری و

سادگی ات را هیچ هراسی نیست ، می باید بستایمت

که زیبایی و معصوم ، چنان که خودت !

و عزیز و یگانه ای از آن دست که عمر و جوانی .

 نه ! این واژه ها را سر آن نیست تا ترجمان احساس من باشند.

در هوایی لبریز آزادی، مرا

زبانی دیگر باید و توانی دیگر ...

 

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 23:22 |

متن موس