تبليغاتX

به وبلاك بنده خوش آمديد خواهشمندم تا دقايق آخر و بار گزاري كامل با ما باشيد

ق < غربتسرا
غربتسرا
غروب زیباست اما نه در غربت
سكوت و تنهائي

من طريق عاشقي از حسن يار آموختم

اين پريشاني ز زلف آن نگار آموختم

شب لبان داغ خويش ديدم بر لبان تو

آتشي بجانم زد زاتش دهان تو 

|+| تهیه شده توسط مرادی در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 22:39 |

مژده




 

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 18:7 |

يانگم









|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 17:56 |

لانه

آشيانه

كبك دري



|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 17:2 |

بلبل افغان



مرحوم احمد ظاهر

احمدظاهر در بیست چهارم جوزای سال 1325 به هجری خورشیدی در کابل تولد شد.

پدرش داکتر عبدالظاهر که زمانی صدراعظم کشور وزمانی هم رئيس ولسی جرگه افغانستان بود

نخستین مشوق او در راه موسیقی به شمار می رفت.

احمد ظاهر هنرمند بود با استعداد خوش ذوق وپرکار او هیچ گاه در موسیقی رسمآ شاگردی کسی نشد بلکه ذوق سرشارواستعداد بی بنظیر خود او هادی ورهنمایش بود. او سیزده سال بود که انگشتانش با پرده های هارمونیه آشنا گشت بعد به آموختن فلوت و اکوردیون پرداخت و هنوز شاگرد لیسه حبیبه بود که به لقب بلبل حبیبیه مشهور شد .

 در سال 1340هجری خورشیدی به تشکیل یک گروه هنری از شاگردان آن لیسه پرداخت وهمراه با گروه که رهبری آن را تا آخر به عهده داشت به اجرای برنامه های منظم هنری خویش در رادیو آفغانستان آدامه داد.

آحمدظاهرپس از فراغت از صنف دوازه لیسه حبیبه دروسش را در دارلمعلین کابل به پایان رسانید مدتی در رشته تعلیم و تربیه در کشور هند تحصیل کرد وپس از ختم تحصیل ، مدتی درروزنامه ء کابل تايمز و زمانی هم درریاست آفغان فلم به کار پرداخت، احمد ظاهر که در سال 1351 هجری خورشیدی لقب بهترین آواز خوان سال را کمایی نمود جمعأ سه بار تن به ادواج داد که ثمره این ازدواجها پسری بود  بنام احمد رشاد از همسر اولش و دختری از همسر سومی اش که آرزو داشت که نامش را شبنم بگذارد.  دریغ که شبنم یک روز پس از مرگ پدر به دنیا آمد و چشمان پر انتظار احمد ظاهر او را ندید. احمد ظاهر  به تاریخ 23 جوزای 1358 در حادثه ترافیکی دیده از جهان بست  و چهره در نقاب خاک پوشید .

روح شاد و یادش گرامی باد !

                                                                                       ۱

از پیـــش مــن بــرو کـــه دل آزارم

نا پایــــــدار و سست و گنهکـــــارم

در کنج سینــه یــــک دل دیــــــوانـه

در کنج دل هــــزار هــــــوس دارم

مـــن ناکامـــــم نــــاکــــــام عشقــت

مــــن بـــد نـــامم بـــد نـــــام عشقت

آه ای خـــدا چگــونه تــرا گــویــــم

کــز جسم خــویش خسته و بیـزارم

هـــر شب بـــر آستان جـــلال تــــو

گـــویی امیـــــد جسم دگــــــر دارم

دل نیست ایــــن دلی که به من دادی

در خـــون تپیده آه رهــــایش کـــــن

یـــاخـــالی از هوا هــــــوس دارش

یـــا پای بنــد مهــر و وفــــایش کــن

۲

چه بیهوده چه ساده من عاشق خسته

یک عمری به هوای تو و عشق تو دویدم

ولی از تو جوابی نشنیدم نشنیدم

بجز عشق پاکم از این دل چه میخواستی

چرا راست نگفتی اگر مرا نمی خواستی

دیگر دوستت ندارم برو زود از کنارم

برو زود از کنارم

تو بودی سرابی که فریب تو را خوردم

دریغا از این دل که بدست تو سپردم

دیگر دوستت ندارم

برو زود از کنارم برو زود از کنارم

دوستان عزيز تمام شعرهاي كه شما ميبينيد اهنگهاي مرحوم احمدظاهر ميباشد
                                                                
      ۳

برایم گریه کن امشب

بــــرایم گــریه کن امشب که تنها امشبم بــا تـو

برایم گریه کن فــردا بجز از یادی نخواهد بود

جهان عشق خــواهد بود بنــــام لیلی و مجنون

و لیکن رهروان عشق را رهبر نخــواهد بــود

برویم بوسه زن امشب کـــه تنهــا امشبم با تـو

بجــــز از امشبم اینجا شبی دیگر نخـواهم بود

نمی خواهم بــر گورم لب مهـــر و وفا سایـی

و یا بی من نمی خواهـم که بی یار دگر مانـی
۴

ای به دیده ام تاریک

ای به دیـــده ام تــــاریک مــاه آسمـــان بی تــو

سینه چاک چاکم من همچو کهکشان بــــــی تـو

جام هــــا همـــه خـــالی ساز هــا همه خاموش

بی نمک بــود امشب بزم عاشقان بـــــی تـــــو

لاله خـــون دل نوشد نستـــرن کفــن پـــوشـــد

سخت ماتم انگیز است سیر بوستـــــان بــی تو

غنچـــه های امیــدم نـــا شگفته یـــــک روزی

رحم کن که میمرد قلــب یک جـــوان بی تــــو
۵

ایا صیاد رحم کن

ایا صیاد رحمـــی کن مــرنجــانیـــــد جــــــانــــم را

پر و بالم بکن امــــــــــا مســوزان آشیـــــانــــــم را

به گردن بسته یی چون رشته و در پای زنجیر است

مــروت کن اجازت ده کــــــه بگشایـــم دهــانــــم را

در این کنج قفس دور از گلستــان ســـوختم مـــــردم

خبــــر کن ای صبـــا از حــال زارم بـــاغـبـــانـم را

ز تنهــــــایی دلم خــون شــد نــدارم محـــــرم رازی

کــــه بنویســد بــرای دوستــداران داستانــــــــــم را

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 16:29 |

خوشگل





زچشمت چشم آن دارم نیندازی مرا از چشم

به چشمانت که چشمانم به چشمان تو مینازد

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 15:5 |

رویا

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 14:57 |

گور دسته جمعي

کشف گور دسته جمعی در دشت چمتله در شمال کابل

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 5:26 |

ا
|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 11:7 |

گلرخان 

نظرنظر

|+| تهیه شده توسط مرادی در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 0:14 |

گردش افلاک

شعر رایانه ای

ای خدا هارد hard دلم فرمت formt مکن     

فیلدfield من را خالی از برکت مکن

اپشنoption غم راخدایا آنon مکن

فایلfail اشکم را خدایا رانrun مکن

دلتریdeltree کن شاخه های غصه را

سردی و افسردگی راهرسه را

جامپرjamper شادی بیاتا ستset کنیم

سیستم اندوه راریست reset کنیم

ایخدا حرف دلم با کی زنم

هلپ help میخواهم کهf1 میزنم

 

 

داستان غم انگیز

       

سال 76 پرواز کردم  "   مهاجر پیشگی آغاز کردم

پیش گرفتم ره دشت و بیابان  "   خدا را دمبدم آواز کردم

خانوادهء خود داشتم در آغوش  "   صبر کرده به ایشان ناز کردم

رسیدم زابل ورفتم ذاهدان  "   مسافر خانه ها را باز کردم

بدیدم من مسافران خسته  "   که هر یکی به هر کنجی نشسته

بعضی خندان بعضی گریان بودند  "    دور از وطن با قلب شکسته

چندروز بعدی برفتم شهر کرمان  "    بدیدم دختران حور و غلمان

دلم درخانهء چون گور تاریک  "   بیاد میهنم کباب و بریان

وطنداران پر از صلح و صفا بود  "    به همد یگر همگی با وفا بود

اما  بعضی بیسواد و بی کلتور    "     سراپا یش پر از جورو جفا بود

پنج: شش ماه نمودم کار بنایی  "    رنجم میداد بیکسی و تنهایی

وقتی پول  قروضم را بدادم  "   از قرضداری خود یا فتم رهایی

 

قضا را روزگارم تیره تر شد   "    چراغ نا امید ی خیره تر شد

با بچه ها قصد تهران  کردم    "     بخیلانم همه خون جگر شد

خدا را شکر رسیدم شهر تهران "   نزد دوستان مدتی بودم مهمان

قلبم با دوستانم آ شنا شد    "          شدم شاد و خیلی خوشحا ل وخندان

به جستجوی کارو بار بودم    "      از بیکاری خود بیمار بودم

از بیکاری  هم از رنج زمانه   "    از زندگی خود بیزار بودم

خلاصه گیرآوردم یک زیرخانه "   نه حمام داشت نه یک آشپزخانه

همراه پنجاه هزار پول نقدم     "     مثل  گنجشک شروع کردم به لانه

گه بنایی گهی کار در کارخانه  "    جمع کرده بردم در آشیانه

با حقوق کم و با د ست افگار   "      هم از غیرت هم از ننگ زمانه

                 بچه هایم که با من ساز گار بود   حیات الله :مرادی:

به آیندهء خود امید واربود                1/1/1377

نوشتم با د ست  چپ   من " مرادی"

این داستان  همه  یک روزگار بود

 

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 18:25 |

قطره ی اشک

مرا چون قطره اشکی زچشم انداختی رفتی **


مرا چون قطرهء اشکی زچشم انداختی رفتی

تو هم ای نازنین قدر مرا نشناختی رفتی

|+| تهیه شده توسط مرادی در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 19:36 |

معشوق پرست
چکنم دتم از سنگ که نیست

 

 

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه

میره یک گوشه پنهون میشینه

اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

|+| تهیه شده توسط مرادی در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 19:27 |

کی بود


اذ یتم مکن
|+| تهیه شده توسط مرادی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 22:40 |

تیرجفا
                        

 خنجری بر جگرم شوخ ستمکار زدورفت

دید زخمی نشدم خنجر دیگر زدو رفت

 

گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم !

باشد ! شقیقه را نشانه می روم ! چشمانم را می بندم !

همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند !

وای ! چقدر همیشه مظلوم و صبور بودم ! با من چه کردی ؟ !

همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،

دفتری که برایت نوشته بودم و هديه ی میلادت بود را از کیفم در می آورم و

به سمت تو می گیرم ! فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست !

چشمانم را می بندم !

دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد !

 تمام دیدارها و لحظه ها ...

چشمانم را باز می کنم ! نگاهت می کنم !

چشمانت را می بندی و باز می کنی ! بغضی غریب داریم !

این اشکهای لعنتی ! نمی گذارند ببینمت !

با آستینم اشکهایم را پاک می کنم ! به این کار من نمی خندیم !

چشمانم را می بندم،

 بد بودی ! بدی کردی !

می گذرم ! از همه ی  بدیهایت !

در دلم ،12  بار دوستت دارم می گویم ! فقط تو می دانی چرا 12 بار !

چشمانم را باز می کنم !

حالا آشکارا می گریم، دستانم می لرزد اما نمی ترسم !

نگاهت لبریز خواهش است که نگریم !

چشمانم باز است !

مستقیم نگاهت می کنم، با اشکهایی که بی وقفه می بارند،

 دوستت دارم می گویم !

تو گریه می کنی! دیر است ! برای گریستن تو حتی دیر است!

شقیقه را نشانه گرفتم!

کاش می بوسیدمت ! دیر است ! چشمان مبهوت تو یادم هست !

1،2،3...

اماعاقبت سرم را از فکر تو خالی کردم !

درست شقیقه ام را زدم!! ... 

 

|+| تهیه شده توسط مرادی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 20:36 |

شبهای تار

|+| تهیه شده توسط مرادی در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 7:4 |

کشورم

افغانستان سرزمینی است کوهستانی در قلب آسیا که بین تعدادی از کشور های همسایه محصور مانده وبه دریای آزاد راه ندارد.افغانستان بین 29و38درجه عرض جغرافیایی وبین 29 درجه و30 دقیقه و 38 درجه و 30 دقیقه عرض شمالی و 60درجه و30 دقیقه و 75درجه و 50دقیقه طول شرقی نصف النهار گرینویچ واقع شده است... در ادامه مطلب میباشد.



ادامه مطلب
|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه یازدهم خرداد 1386 ساعت 10:57 |

وطن

درین غربتسرا دل در برم نیست 

" معما"

تویی که مهرتواز هرچه گویم افزونست

ز من مپرس تا که نگویمت چونست

ازان زمان که رهاندی مرا از آغوشت

بیاد وصل تو حالم خراب دلم خونست

ای آنکه اول حرفت .الف.آخر.نون. است

{غروب خیلی قشنگ است اما نه در غربت}


 

|+| تهیه شده توسط مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 16:47 |

نویسنده


نویسنده پسر نازنین است

برایم میوهء روی زمین است


دقت کن نام او را میشناسی

حروفش*س*ر*و*ش* است


|+| تهیه شده توسط مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 16:45 |

نویسنده

یکی دیگر چسان گویم که چون است


چه خوشخو است صورتش لاله گون است


اگر خواهی که اسمش راشناسی


حروفش*ب*ی*ژ*ن* است

اشعار عارفانه

{ دیدارش}
روز محشرعاشقانراباقیامت کارنیست : کارعاشق جز تماشای وصال یار نیست

از سر کویت اگر سوی بهشتم ببرند : پای ننهم گردرانجا وعدهء دیدار نیست

 

{مکافات}

پس از هر غم زمان شادمانیست " مآل هر توانا ناتوانیست

جوانان گریهء شبهای پیری " جزای خندهء روز جوانیست

 

{خط پروردگار}

 

زلاله دشت و صحرالاله زار است ؟ گل عالم در آ غوش بهاراست

به چشم و دل درختانرا نظر کن ؟ بر هر برگش خط پروردگار است

 

 

{گریهء پیری}

 

هر وقت که از زمانه دلگیر شدی    

پیداست که از قله سرا زیر شدی

ای تازه جوان قدر جوانی بشناس

تا چشم زهم باز کنی پیر شدی


 

{زندگی حیوانی}

 

تو ای انسان غافل در چه راهی : که در دنیا بجزلذت نخواهی

گهی سر مینهی در راه خوردن : زهر سو غارت ودر خانه بردن

زمانی خشم و شهوت پیشهئ توست : پس ازان خواب در اندیشهء  توست

تویی این سان و هر حیوان چنین است : بگو بر من مگر حیوان جز اینست؟

                                                         مرادی1386/1/12

                                   

رضاي حق

خود را به رضاي حق رضا ميبينم

درويشي خويش را غنا ميبينم

                    

                 گر درد فرستدم شکایت نکنم

                 زیرا که دران عطر شفا میبینم

 

*********

 

              دم غنیمت

ای دوست بیا تاغم فردا نخوریم

این یکد م عمر را غنیمت شمریم

 

                                             فردا که ازین جهان منو تو برویم

                                               با هفتهزار سالگان سر بسریم

 

باز هم بوسه

یک بوسه اگر به عاشق خویش دهی

بهتر زهزهر نان به درویش دهی

                  قانعم به یک بوسه قناعت دارم

                لطف تو زیاد است اگر بیش دهی

**********


{تنگی زندان}

این درد که درشعر منو جان منست

رنجیست که از دوری جانان منست

اندوه من اندوه خور و خواب نبود

غمهای من تنگی زندان منست

 

{کبوتر بخت}

ای وای که یار آمدو بر در زد و رفت

درغیاب من به خانه ام سر زد و رفت

در کلبهء من کبوتر بخت آمد

غافل شدم وزبام من پر زد و رفت

 

{پدر و پسر}

خاری به جهان اگر به پای پسرست

آن خار چو ناوکی به چشم پدرست

در رنج پسر پدر به جان آید لیک

از درد پدر روح پسر بی خبرست

 

{زندگی ابدیست}

در جوی جهان آب روانیم همه

چون رود به مقصدی دوانیم همه

در دایره ی خلقت ما مرگی نیست

گر نیک و بدیم زندگانیم همه

 

{ناز بیجا}

هر مرد دلیر نا توان خواهد شد

هر قامت چون تیر کمان خواهد شد

بر نرگس چشم و سنبل زلف مناز

کاین باغ پر از غنچه خزان خواهد شد

 

{مردم شناسی}

رفیقا:دوستان ده ها گروهند -

که هریک در مسیر امتحانند:

گروهی{صورتک}بر چهره دارند

به ظاهردوست اما دشمنانند

 

{به من بگو}

آن مهرو صفا و همزبانیها کو؟

در ما و تو عطر مهربانیها کو؟

چون برگ خزان دیده به خود میلرزی

 ای پیر بمن بگو جوانیها کو؟

|+| تهیه شده توسط مرادی در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 16:42 |

در انتظار

بیا به برم تورا چو جان میخواهم
وز لعل لبت راحت جان میخواهم
سازم خبرت که بر سر هر مصرع
حرفی که نوشته ام آن میخواهم

|+| تهیه شده توسط مرادی در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 0:11 |

شمع






|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 23:28 |

دروغ

رویا

 

شگفتا که در چهره ام خستگی غریبی موج می زند ، انگار که هزار سال است مرا نفهمیده اند !

و تنها چون جنگلی میان دریا و کوه نشسته ام.

اما تو باران باش و ببار، آفتاب باش و بتاب! بر مزرعه ی رویاهایم !

دستانت را دریغ نکن! از این همیشه های ابری،

می خواهم خورشید را لمس کنم.

دخترکان ِ کولی،همیشه دلتنگند، چین چین ِ دامن شان ،

خطوط در هم رویاهاییست که هرگز فرا نمی رسند.

پنجره را باز کن! به آنها لبخند بزن! به رویاهای من...

به رویاهای من وقتی در این بعدازظهرهای گرم و دم کرده ، سوزان و بی وقفه،

شک نمی کنم که تو دستانم را در دست گرفته ای و می خندی !

نه! شک نکن! حالم خوب نیست!

من شبیه این آدم ها نیستم.

شک نکن!

با این حال

دوستت دارم !

تو را که طبیعی ترین عادت غیر طبیعی هستی ،

رخدادی ناگهان و عزیز ، بی وقفه و لبریز ، درک حادثه ی تو ساده نیست ،

تو دشوارترین سادگی ممکنی و ساده ترین دشواری ِ محتمل !

برای من که تو را به یاد می آورم، از تو حرف می زنم تا باران را حس کنم، تا بهار را بفهمم.

و خاطره هامان را ورق می زنم ، تا آفتاب را پس از باران تماشا کنم.

چقدر با شکوه و تماشایی ست ، منظره ای که با تو شکل می گیرد،

چقدر شنیدنی ست، آوازی که از تو می تپد .

باش ! تا این صدا ، این رویا، تازه شود .

و وقتی احساس می کنم

این چراغ ها که سبز نمی شوند ! این روزها که تمام نمی شوند،

این کابوس ها که... ، این سایه ها که خسته نمی شوند، این راه ها که...

این... نمی شوند !

تنها، بودن تو ، حادثه ای است که اثبات می کند: می شوند!

باید اقرار کنم! تمام اشتیاقم را ، تمام اشتیاقی را که به تو می رسد ،

حریص و بی پروا ، معصوم و بی پرده ، تمام خواستنت را باید فریاد کشید ،

بر این روزهای بی روزنه ،

بر این فلات زیبای فراخ ! روزی باید اقرار کنم !

و این واژه های معصوم و ساده

ارزانی تو ، که معصومانه جهان را می نگری و

سادگی ات را هیچ هراسی نیست ، می باید بستایمت

که زیبایی و معصوم ، چنان که خودت !

و عزیز و یگانه ای از آن دست که عمر و جوانی .

 نه ! این واژه ها را سر آن نیست تا ترجمان احساس من باشند.

در هوایی لبریز آزادی، مرا

زبانی دیگر باید و توانی دیگر ...

 

|+| تهیه شده توسط مرادی در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 23:22 |

پروانه


قفل راست متن موس دنبال موس ستاره